حكيم ابوالقاسم فردوسى

483

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

جنگى گفت : بدان كه اين دژ با گذشت ساليان بسيار نيز از راه جنگ بدست نيآيد مگر اين كه تن خود را خوار گيرم و چاره‌اى براى دشمن بسازم . تو در اينجا شب و روز ، بيدار و نگهدار سپاه از دشمن باش . آگاه باش كه بىگمان تن آدمى هنگامى ارجمند و سزاوار شاهى و تخت بلند مىگردد كه از جنگ با سپاهيان انبوه و پلنگ كوه و نهنگ دريا و فراز و نشيب نيز نترسد . اينك من بسان بازرگان در اين دژ مىروم و به هيچكس نمىگويم كه پهلوانم . و در اين راه همه گونه چاره‌اى به كار مىبندم . ليك تو نيز بىديده‌بان و پيش رو و دانش نباش . و بدان كه اگر ديده بانت در روز ، دود و در شب ، آتشى همچون خورشيد گيتى فروز ببيند ، آن كار من است ، نه چارهء دشمن . [ پس چون آن را ديدى ] ، سپاهيان را بيآراى و با زره و كلاهخود و گرز گران از اينجا برانيد . درفش مرا نيز زود در دل سپاه برافراز و به شتاب با گرز گاوسار بران و چنان كن كه همه تو را اسفنديار بخوانند . سپس اسفنديار ساربان را بخواند و او را به پيش پشوتن بر زانو نشاند و به دو گفت : سد شتر باركش سرخ موى و سرافراز را بيآراى . پس از ميان آنها ده شتر را با دينار و پنج شتر ديگر را با ديباى چين بار كرد . بار پنج شتر را نيز همه گونه گوهر و يك تخت زرّين و تاج گران نهاد . آنگاه هشتاد جفت تبنگو بيآورد كه بند همهء آنها نهان بود . پس سد و شست مرد از پهلوانان رازدار را برگزيد و در آن تبنگو بنشاند . بدين سان بنه بر نهاد و از آنجا براند . نيز به بيست تن از نامداران سرافراز و دشنه‌گذار خود فرمود تا آن گرانمايگان ، ساربان آن كاروان گردند . و بدين گونه اسفنديار سپهبد بسان يك بازرگان با موزه‌اى بر پاى و گليمى بر تن و با بارهاى گوهر و زر و سيم ، شتابان به سوى دژ روى نهاد و ساربانان نيز در پيش مىرفتند . چون از آن كاروان كه مرد بازرگان در پيش آن مىرفت ، بانگ دراى بيآمد نامداران دژ آگهى يافتند و فراوان در آن باره بگفتند كه : مرد بازرگانى آمده است كه درمگان به دينارگان مىفروشد . پس بزرگان آن دژ با گردنهايى افراخته براى خريدن به پيش او آمدند و هر يك از اسفنديار - سالار بار - پرسيدند كه : در ميان اين بارها چه دارى كه